تبليغاتX
برای تو ......

برای تو ......

تقدیم به تو که زندگی ام را در چشمانت نهان یافته ام...

 تو را به جای همه زنانی که نشناخته‌ام دوست می‌دارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی‌زیسته‌ام دوست می‌دارم
برای خاطر عطر گسترده بیکران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می‌شود، برای خاطر نخستین گل
برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی‌رماندشان
تو را برای خاطر دوست داشتن دوست می‌دارم
تو را به جای همه زنانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم.

جز تو، که مرا منعکس تواند کرد؟ من خود، خویشتن را بس اندک می‌بینم.

بی تو جز گستره بی کرانه نمی‌بینم میان گذشته و امروز.
از جدار آینه خویش گذشتن نتوانستم
می‌بایست تا زندگی
را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آنگونه که لغت به لغت از یادش می‌برند.

تو را دوست می‌دارم برای خاطر فرزانگیت که از آن من نیست
تو را برای خاطر سلامت
به رغم همه آن چیزها که به جز وهمی نیست دوست می‌دارم
برای خاطر این قلب
جاودانی که بازش نمی‌دارم
تو می‌پنداری که شکی، حال آنکه به جز دلیلی نیستی
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می‌رود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم.

اثر پل الوار و ترجمه احمد شاملو

 

 


طرف ما شب نیست

صدا با سکوت آشتی نمی‌کند

کلمات انتظار می‌کشند.

من با تو تنها نیستم، هیچ‌کس با هیچ‌کس تنها نیست

شب از ستاره‌ها تنهاتر است...


طرف ما شب نیست

چخماق‌ها کنار فتیله بی‌طاقت‌اند.


خشم کوچه در مشت توست

در لبان تو شعر روشن صیقل می‌خورد

من تو را دوست می‌دارم، و شب از ظلمت خود وحشت می‌کند.

 

((احمد شاملو))

 

 


برچسب‌ها: احمد شاملو, دوست داشتن, سکوت
قلم خورده در جمعه 23 دی1390ساعت 2:45 به دست س.سکوت | |

درود به تمامی دوستان و همرهان همیشگی

و سلامی پر از عشق و ارادت و اخلاص به تنها مخاطب نوشته هایم(همسرم)

و اینک من در آستانه بیست و چهارمین بهار زندگیم

  و در ۱۸ روز از آخرین ماه برگ ریزان ، من پای بر این کره ی خاکی نهادم

     اما هزاران بار اعتراف کرده ام 

       من با دیدن چشمهایت متولد شده ام ،

                        و تنها و تنها تو مرا به زندگی باز گردانده ای

من که در خود غرق شده بودم

من که تا نهایت زوالم قدمی بیش نمانده بود

سپاس به خاطر بودنت

((س.سکوت))


این بار متنی رو از استاد یغما گلرویی انتخاب کرده ام که واقعا زیبا احساس رو با قلمش به تصویر کشیده.

متن گویای تمام احساس بنده نیز هست .

تو با تمام کلیدهای جهان آمده ای....

می خواهم از چیزهایی که در این چند ماهه به من هدیه کرده ای برایت بگویم!

از آن نگاه کهربایی که انسان را به ماندن و بودن امیدوار می کند . از آن دست های بخشنده که یاری دهنده اند و گرما بخش ...حتی اگر در زمهریری از زخم زبان ها و طعنه ها و نامهربانی ها گام برداری. از آن آغوش که نه جان پناه که سرزمینی است برای زیستن و آزاده زیستن. از آن لبخند ها که اطمینان و اراده اند و از اشک هایی که نفس صداقتند.

وقتی می بینم که تو چه فروتن به دشواری های هم پا بودن من تن داده ای پشتم می لرزد. بدان که در این هم پایی آن که همیشه پیش تر گام بر میدارد تویی! بدان که مقصدم بوییدن عطر تو و شتابم برای رسیدن به صدای گام های توست.

آن چه تو در خود داشتی بیش از تصور من بود. نگاه بی کینه ات به جهان و علاقه ات به آدمیان از خوب و بد. آگاهی ات از این که عشق گریزگاه نیست، سلاحی برای رفتن به جنگ سیاهی ها هم نیست....چشمی تازه برای پاییدن این زندگی است...چشمی که زیبایی های پنهان زندگی را به ما می نمایاند. سادگی تو در عین دانستگی ات و صداقت بی زنگارت... اینهاست که مرا به تو علاقمند کرده....وقتی دوشادوش هم در خیابان قدم میزنیم خود را آزادترین انسان جهان می بینم.اگر گاهی در هنگامی که با همیم حواس مرا پرت می بینی گمان نکن که با تو نیستم...من دلم را به تو بخشیده ام و این برای یک انسان از والاترین چیزهاست.گاهی برای رسیدم به یک سطر ترانه یا یک شعر ساعت ها در خود فرو می روم....اقیانوسی در پس پیراهن من است که مشت بر کرانه می کوبد و گاهی حریفش نمی شوم . نمی توانم از چنگ این رفیق مزاحم خلاص شوم . کسی در درون من است که از فکر کردن و فکر کردن خسته نمی شود. من هم این مزاحم دلچسب را دوست دارم. سالهاست که به حضور مداومش عادت کرده ام.

دلم می خواست تو را داشتم و کلبه ای در گوشه پرتی از این جهان....تو با تمام کلیدهای جهان آمده ای .آمده ای تا رهایم کنی از زندان خود ساخته ای که در آن مدفون بودم....

نگاهم که میکنی من و آن غریبه پنهان شده در من یکی می شویم... تو آمدی تا رویاهای مرا تعبیر کنی و بر آورد آرزوهایم باشی.... و من خود را نخستین کاشف عشق در جهان می بینم... همیشه می خواستم بدانم آن انسان غار نشین که نخستین نقاشی را بر دیواره غار کشید بعد از تمام کردن نقاشی اش چه حسی داشت؟ تو این حس را به من بخشیدی.... من تمام این سالها را به چله نشسته بودن تا معجزه حضور تو نازل شود. ..برای زندگی عاشقانه به دنیا آمده ام وتواین تجربه را در همین چند ماهه به من بخشیدی ....دیگر تنها منتظرم ...منتظر آنکه در زیر یک سقف با تو نفس بکشم...می دانم که می توانم با آن من یاغی درونم هم کنار بیایم...می توانم اقیانوس درون پیرهنم را در کوزه ای جای دهم و به هنگام نیاز با جرعه ای از آن گلهای سرخ ترانه را شکوفا کنم... ما موظفیم که زندگی کنیم و خوشبخت شویم... ما موظف به رعایت انسانیت خویشیم... ما موظفیم که نگاه عاشقانه را از هم دریغ نکنیم...عطر آغوشت را به من ببخش ...من تمام عاشقانه های جهان را برایت خواهم خواند...

 

قلم خورده در پنجشنبه 17 آذر1390ساعت 0:11 به دست س.سکوت | |

هنوز هم نا تمام مانده است

تمام نا تمام هایم ،

شوق پرواز را به یاد آورده ام باز

در این کویر سوزان و یخ زده ...........

بال پروازم شکست

زخم خورده ام

زخم اعتماد

زخم غربتی نمناک

درد میکند استخوان هایم ؛

ولی

شاید

صبحدمی

خواهم پرید

به سوی آن روشنایی

که گه گداری سوسو میزند

هنوز در خیالم ؛

آه

چه خوش خیالم هنوز.....

چه رویای پوچی

اسیرم

بال هایم در زنجیر سکوت ......

چه رویای پوچی..................

((س.سکوت))

 

 

 


 

خاموش میکنم سیگارم را

روی این دل

بر این احساس

باید ترک کنم

هم سیگار را

هم تو را

بی فایده است

هزاران بار ترک کرده ام

هر بار بیشتر میشود

اعتیادم

به ذره ذره مردن

خوب دست در دست هم داده اید .

((س.سکوت))

۱۳۹۰/۰۸/۱۰

 

قلم خورده در سه شنبه 10 آبان1390ساعت 23:3 به دست س.سکوت | |

 قاصدک های خوش خبر

      برگ های هزار رنگ

       باد های سرگردان

            و

                      باران ...

 

پاییز آمد

  برگ ریزان پر خاطره

     قاصدک هایش  خبر تو را به من رسانده بودند

   برگ هایش،

       تو را میخواندند برایم

             حتی در سقوطشان،

  بادهایش عطر تو را به ارمغان می آوردند

        و

   بارانش ،

     بارانی که تو را به من هدیه کرد

                               تو که خود زیباتر از

                                              معنای بارانی...

 

آری من عاشق این برگ ریزان هزار رنگم

     چون با شروعش

            حلول عشق تو را برایم تداعی ساخت

 

زیباترینم

     دیگر تمام فصل ها

          برایم رنگ و بوی پاییز را دارد

              و پاییز رنگ و بوی تو را گرفته است

 

سیزدهمین روز مهر ماه

        مهر ماه همیشه پر خاطره

                         سالروز عشقمان

                          سالروز تولد دوباره ام

                           روزی که معنای زندگی ام را یافتم ؛

                              پس از سالیان سال انتظار

            بر تو ای معنای تمام نوشته ها ؛

                                    و نا نوشته هایم  

                                               ای که نبض زندگی ام در نگاهت نهفته است

مبارک .....

 

۱۳۹۰/۷/۷

س.سکوت

 

 

قلم خورده در چهارشنبه 13 مهر1390ساعت 0:0 به دست س.سکوت | |

She Was so Vast the Woman of my Dream
she was so vast the woman in my dream that she had a
door in her shoulder whose key I held and made my
love for her go into her and on her one stair we sat down and
talked together and made love to each other while she slept

عظیم بود زن رویایم

زن رویایم بزرگ بود

بیکران چنان که

دری داشت میان شانه اش کلید آن در دست من

عشقم را به او

واداشتم وارد شود

روی پله اش نشستیم ما

حرف زدیم ، با یکدیگر، عشق باختیم

در خواب که بود

 
« هومرو آریدخیس»

 

 

 

قلم خورده در شنبه 26 شهریور1390ساعت 1:58 به دست س.سکوت | |

به ظاهر مردانی در این شهر هستند،
که
به بازار تن فروشان رونق می بخشند،
اگر مردانگی نمرده بود،
چه بسا فاحشه ی نجیبی که زیر بار شرمندگی خرد نمی شد،
...نفرین بر،
فقر فاحشه، هوس نامرد و گوشه خلوت،
... یاری از اراده مردی خواهم که،
هفت در قفل شده،
در مقابل اراده اش باز شد،
اینجا بود که فرار،
فقط برای یکبار،
معنا پیدا کرد،
از ترس درهای قفل شده است که بر خود می لرزم،
...
آرزو می کنم که هیچگاه،
آزموده نشوم،

 
 
 

متن خود گویای همه حرف هایم است.........
برگرفته از وبلاگ یک دوست
 

 
قلم خورده در پنجشنبه 10 شهریور1390ساعت 17:17 به دست س.سکوت | |